مطالب متنوع از همه جا
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

مرتبه
تاریخ : 1396/07/28

برای رفع هر نحوست(نحسی) صدقه بدهید

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود زمینی بین من و مردی قرار بود تقسیم شود. آن مرد از علم نجوم اطلاعی داشت. کار را به تأخیر می انداخت تا ساعتی را انتخاب کند که به اعتقاد خودش آن ساعت برای او خوب است و برای من بد، در نتیجه او سود کند و من زیان. بالاخره روز و ساعتی که در نظر داشت رسید، زمین تقسیم شد ولی به نفع من تمام گردید. منجم از روی ناراحتی دست خود بر یکدیگر زده گفت (ما رأیت کالیوم قط) مانند امروز هرگز ندیده بودم.
پرسیدم مگر چه شده؟ جواب داد من مردی منجم هستم در ساعت خوبی بیرون آمدم و ساعت بد را برای شما اختیار کردم. اینک می بینم کار برعکس شد قسمت بهتر نصیب شما گردید گفتم می خواهی تو را حدیثی بیاموزم که پدرم به من فرمود؟
تقاضا کرد بگو. گفتم پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود هر که مایل است خداوند نحوست روزش را جلوگیری کند صبحگاه آن روز صدقه بدهد. اگر می خواهد نحوست شبش از بین برون سر شب صدقه دهد من ابتدای حرکت و خارج شدن خود را با صدقه شروع کردم. این صدقه دادن برایت بهتر از علم نجوم است.
تا توانی به جهان خدمت محتاجان کن - بدمی یا درمی یا قلمی یا قدمی



ارسال توسط jalal
رنجاندن فقیر چرا و چه عواقبی دارد ؟؟

مردی با زن خود بر سر سفره نشسته بود میان سفره مرغی بریان نهاده بودند. سائلی به در خانه آنها آمده درخواست کمک کرد: صاحب خانه از جای حرکت نموده او را با عصبانیت دور کرد. مدتی گذشت آن مرد فقیر شد به واسطه تنگدستی زوجه خود را طلاق داد، زن شوهر دیگری اختیار نمود. اتفاقا باز روزی با شوهر بر سر سفره ای نشسته بودند مرغ بریانی هم وجود داشت.
فقیری بر در خانه آمد. شوهرش گفت خوب است همین مرغ را به فقیر بدهی. زن مرغ را برداشت و به درب خانه رفت به فقیر داد. وقتی که بازگشت شوهر متوجه شد زن گریه می کند. سبب گریه را پرسید. گفت آن فقیر شوهر سابقم بود حکایت آزردن و کمک نکردن به سائل را برایش شرح داد. شوهرش گفت به خدا سوگند من همان سائلم که به در خانه شما آمدم و آن مرد، مرا رنجانید.


ارسال توسط jalal

علت گرفتاری یوسف و اندوه یعقوب چه بود ؟؟؟

ابو حمزه ثمالی گفت صبحگاه جمعه ای نماز با حضرت زین العابدین خواندم. ایشا ن پس از تمام کردن ذکر و تسبیح به قصد منزل حرکت نمودند من هم در خدمتشان بودم. وقتی به منزل رسید کنیزی داشت بنام سکینه، او را خواسته فرمود مبادا مستمند و فقیری را که به در خانه ما آمد مأیوس برگردانید حتما هر که آمد غذایش بدهید زیرا امروز جمعه است.
عرض کردم آقا همه کسانی که سؤال می کنند مستحق نیستند. فرمود ثابت (اسم ابوحمزه است) می ترسم بعضی مستحق باشند و از در خانه ما محروم شوند آنگاه بر ما خانواده نازل شود آنچه بر  آنچه بر خانواده یعقوب وارد شد.
 غذا بدهید سؤال کنندگان را غذا بدهید.
حضرت یعقوب هر روز گوسفندی می کشت مقداری خودشان مصرف می کردند و قدری صدقه می دادند. مرد مومن و مستمندی در حال روزه با منزلتی که در نزد خداوند نیز داشت، غریب آن ناحیه بود از در خانه آنها گذشت. افطار شب جمعه بود گفت سائلی غریب و گرسنه ام از زیادی غذای خود به من بدهید. درخواست خود را بر در خانه یعقوب مکرر کرد آنها می شنیدند ولی از وضع او خبر نداشتند گفته اش را تصدیق ننمودند.
شب فرا رسید فقیر مایوس گردید جمله انا لله و انا الیه راجعون را بر زبان گذرانیده اشکش جاری شد. آن شب با همان حال خوابیده و شکایت گرسنگی را به خدا کرد، فردا را نیز روزه گرفت با شکیبائی خدا را ستایش می کرد. اما یعقوب (علیه السلام) و خانواده اش با شکم سیر خوابیدند از غذایشان هم زیاد ماند. خداوند صبح آنشب به یعقوب وحی کرد بنده ما را خوار کردی به طوری که باعث خشم من شد سزاوار تأدیب و نزول بلا و گرفتاری شدی که از طرف من نسبت به خود و خانواده ات نازل شود.
یا یعقوب ان احب انبیائی الی و اکرمهم علی من رحم مساکین عبادی و قربهم الیه و اطعمهم و کان لهم مأوی و ملجأ یعقوب! به درستی که محبوب ترین پیغمبران در نزد من آن کسی است که بر مستمندان ترحم کند و آنها را به خود نزدیک نموده غذایشان بدهد پشتیبان و پناه ایشان باشد. یعقوب! دیشب بنده مستمند ما (ذمیال) را ترحم نکردی هنگام افطار به در خانه ات آمده درخواست نمود که غریب و بینوایم او را غذا ندادی با اشک جاری بازگشت شکایت گرسنگی خود را به من کرد. امروز نیز روزه گرفت دیشب شما همه سیر بودید و غذایتان زیاد آمد.
یعقوب می دانی دوستانم را به کیفر و رفتاری، از دشمنانم زودتر مبتلا می کنم. این هم به واسطه حسن نظر من به آنها است. اما دشمنان را پس از هر خطا فورا گرفتار نمی کنم تا متوجه استغفار نشوند آنها را خورده خورده می گیریم(14) اینک به عزتم سوگند تو و فرزندانت را گرفتار می کنم و بر شما مصیبتی نازل خواهم کرد و با کیفر خود شما را می آزارم آماده ابتلا شوید و به آنچه بر شما نازل می کنم راضی و شکیبا باشید.
ابو حمزه به حضرت زین العابدین (علیه السلام) عرض کرد فدایت شوم یوسف خواب را در کدام شب دید. فرمود همان شبی که یعقوب و خانواده اش سیر خوابیدند و ذمیال گرسنه. صبحگاه که خواب را برای پدر نقل کرد با آن وحی که شده بود یعقوب افسرده گشت به یوسف گفت برادران خود را از این خواب مطلع نکن می ترسم نیرنگی برایت بکنند. اما یوسف داستان خواب را به برادران گفت گرفتاری آنها شروع شد.


ای که دستت می رسد کاری بکن/ پیش از انکه کز تو نیاید هیچ کار



طبقه بندی: احادیث و روایات و حکایات ، 
ارسال توسط jalal
یاد بگیرید و یاد بدهید بسم الله تا سعادتمند شوید

روایت نموده اند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روزی از قبرستان گذر می نمودند نزدیک قبری رسیدند به اصحاب خویش فرمودند: عجله کنید و بگذرید اصحاب تعجیل کردند و از آنجا گذشتند و در وقت مراجعت چون به قبرستان و آن قبر رسیدند خواستند زود بگذرند حضرت فرمودند: عجله نکنید.
اصحاب عرض کردند: یا رسول الله! چرا در وقت رفتن امر به عجله کردن فرمودید حضرت فرمودند: صاحب این قبر را عذاب می کردند و من طاقت شنیدن ناله و فریاد او را نداشتم اکنون خدای تعالی رحمتش را شامل حال او کرد، گفتند: یا رسول الله! سبب عذاب و رحمت به او چه بود؟
حضرت فرمودند: این مرد، مرد فاسقی بود که به سبب فسقش تا این ساعت در اینجا معذب بود کودکی از وی باقی مانده بود در این وقت او را به مکتب بردند و معلم به این فرزند بسم الله الرحمن الرحیم را تعلیم نمود و کودک آن را بر زبان جاری نمود، در این هنگام به فرشتگان عذاب خطاب رسید که دست از این بنده فاسق بردارید و او را عذاب نکنید روا نباشد که پدر را عذاب کنیم در حالی که پسرش به یاد ما باشد
منبع:
**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 2/86 85 به نقل از: تفسیر متهج الصادقین /32



طبقه بندی: احادیث و روایات و حکایات ، 
ارسال توسط jalal
مرتبه
تاریخ : 1396/07/28

براستی انسان در لبه پرتگاه است پس نباید غافل گشت.

هفتاد سال، هفت روز یک نان

گویند عابدی هفتاد سال خدا را عبادت کرد. شبی در عبادتگاه خود مشغول راز و نیاز بود. زنی آمده درخواست کرد او را اجازه دهد شب را در آنجا بسر برد تا از سرما محفوظ بماند. عابد امتناع ورزید. زن اصرار نمود باز نپذیرفت، مأیوس شده برگشت. در این هنگام چشم عابد به اندام موزون و جمال دلفریب او افتاد هر چه خواست خود را نگه دارد ممکن نشد از معبد بیرون آمده او را برگردانید داستان گرفتار شدن خود را شرح داد. هفت شبانه روز با او بسر برد.
شبی به یاد عبادتها و مناجاتهای چندین ساله افتاد بسیار افسرده گردید به اندازه ای اشک ریخت که از حال رفته بیهوش شد. زن وقتی ناراحتی عابد را مشاهده کرد همین که به هوش آمد گفت تو خدای را با غیر من معصیت نکرده ای اگر با او از در توبه درآئی شاید قبول کند. مرا نیز یادآوری کن.
عابد از عبادتگاه بیرون شد سر به بیابان گذاشت. شب فرا رسید پناه به خرابه ای برد، در آن خرابه دو نفر کور زندگی می کردند که هر شب راهبی برای آنها دو گرده نان به وسیله غلامش می فرستاد. غلام راهب آمد، به هر کدام یک گرده نان داد. یکی از نانها را عابد معصیت کار گرفت. کوری که به او نان نرسیده بود در گریه شد. گفت امشب باید گرسنه به سر برم. غلام گفت دو گرده نان را بین شما تقسیم کردم.
عابد با خود اندیشید که من سزاوارترم با گرسنگی بسر برم این مرد مطیع و فرمانبردار است ولی من معصیت کار و نافرمانم. سزایم این است که گرسنه باشم، نان را به صاحبش رد کرد.
آنشب را بدون غذا بسر برده، رنج و ناراحتی فراوانی و شدت گرسنگی توان را از او ربود، به اندازه ای ضعف پیدا کرد که مشرف به مرگ گردید. خداوند به عزرائیل امر کرد روح او را قبض نماید وقتی از دنیا رفت فرشته های عذاب و ملائکه رحمت درباره اش اختلاف کردند.
فرشتگان رحمت مدعی بودند که مردی عاصی بوده ولی توبه کرده است. ملائکه عذاب می گفتند معصیت نموده با مامور او هستیم. خداوند خطاب کرد عبادت هفتاد ساله او را با معصیت هفت روزه اش بسنجید. وقتی سنجیدند معصیت افزون شد. آنگاه امر کرد معصیت هفت روزه را با گرده نانی که دیگری را بر خود مقدم داشت مقابله کنید سنجیدند به واسطه ایثار و انفاق گرده نان زیادتر گردید و ثواب آن افزون گشت. ملائکه رحمت امور او را عهده دار شدند.



طبقه بندی: احادیث و روایات و حکایات ، 
ارسال توسط jalal
مرتبه
تاریخ : 1396/07/25
یکی از شاگردان شیخ اعظم انصاری گوید: چون از مقدمات علوم و سطوح فارغ گشتم برای تکمیل تحصیلات به نجف اشرف رفتم و به مجلس افادت شیخ درآمدم ولی از مطالب و تقریراتش هیچ نمی فهمیدم. خیلی براین حالت متأثر شدم تا جائی که دست به ختوماتی زدم باز فایده نبخشید بالاخره به حضرت امیر علیه السلام متوسل گشتم.
شبی در خواب خدمت آن حضرت رسیدم. حضرت آیه شریفه بسم الله الرحمن الرحیم را در گوش من قرائت فرمود. صبح چون در مجلس درس حاضر شدم. درس را می فهمیدم کم کم جلو رفتم، پس از چند روز به جایی رسیدم که در آن مجلس صحبت می کردم. روزی از پایین منبر درس با شیخ بسیار صحبت می نمودم و اشکال می گرفتم. آن روز پس از پایان درس خدمت شیخ رسیدم.
شیخ آهسته در گوش من فرمود: آن کسی که بسم الله را در گوش تو خوانده است تا ولاالضالین را در گوش من خوانده است. این را گفت و رفت.
من از این قضیه بسیار تعجب کردم و فهمیدم که شیخ دارای کرامت است زیرا تا آن وقت به کسی این مطلب را نگفته بودم

منبع
**ر.ک: داستان های شنیدنی از کرامات علما / 62 61، به نقل از: بحار الانوار، 72 / 130. ***.


طبقه بندی: احادیث و روایات و حکایات ، 
ارسال توسط jalal
مرتبه
تاریخ : 1396/07/24
معجزه بسم الله
گویند: مردی بود منافق اما زنی مؤمن و متدین داشت این زن تمام کارهایش را با بسم الله آغاز می کرد. شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می شد و سعی می کرد که او را از این عادت منصرف کند روزی کیسه ای پر از طلا به زن داد تا آن را به عنوان امانت نگه دارد
 زن آن را گرفت و با گفتن بسم الله الرحمن الرحیم در پارچه ای پیچید و با بسم الله آن را در گوشه ای از خانه پنهان کرد، شوهرش مخفیانه آن طلا را دزدید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و بسم الله را بی ارزش جلوه دهد سپس به مغازه خود برگشت در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد آن مرد ماهی ها را خرید و به منزل فرستاد تا زنش آن را برای نهار آماده سازد.
زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را پاره کرد ناگهان دید همان کیسه طلا که پنهان کرد بود درون شکم یکی از ماهی هاست آن را برداشت و با گفتن بسم الله در مکان اول خود گذاشت شوهر به خانه برگشت و کیسه زر را از زن طلب کرد زن مؤمنه فوراً با گفتن بسم الله از جای برخاست و کیسه زر را آورد شوهرش خیلی تعجب کرد و سجده شکر الهی را بجا آورد و از جمله مؤمنین و متقین گردید**
منبع:
ر.ک: روایت های و حکایت ها / 213 212، به نقل از: خزینه الجواهر فی زینه المنابر/ 612. ***.





طبقه بندی: احادیث و روایات و حکایات ، 
ارسال توسط jalal
مرتبه
تاریخ : 1396/07/24
گفتن بسم الله و گذشتن از آب.

شخصی بیدار دل همواره برای شنیدن وعظ و سخنرانی به شهر می رفت اما تنها مشکلش این بود که در مسیر رفت و آمد او رودخانه ای قرار داشت که او به جهت نداشتن وسیله شخصی و سوار شدن برقایق کرایه ای اغلب اوقات دیر به مجلس سخنرانی می رسید،
 روزی واعظ و سخنران مجلس درباره اهمیت آیه شریفه بسم الله الرحمن الرحیم صحبت می کرد تا این که گفت: ای مردم در این آیه اسم اعظم خداوند وجود دارد و نکات مهمی در این اسم مطرح است و فواید و آثار بسیاری نیز بر آن مترتب است تا بدین حد که اگر کسی با اخلاص کامل بسم الله بگوید حتی می تواند از روی آب عبور نموده و بر آب راه برود.
آن مرد بیدار دل از شنیدن این سخنان خوشحال شد و پنداشت که کارش آسان گردیده است لذا تصمیم گرفت روز بعد بسم الله بگوید و از روی آب عبور کند صبح روز بعد هنگامی که کنار رودخانه رسید قایقی برای رفتن به آن سوی رودخانه نبود او هم بسم الله گفت و از روی آب گذشت. بعد از چند روزی به این فکر افتد که به جهت سپاسگزاری از واعظ او را به خانه اش میهمان کند به نزد واعظ رفت و از او دعوت نمود وقتی که با هم به لب رودخانه رسیدند قایقی را نیافتند به همین خاطر او از واعظ خواست که با هم بسم الله بگویند و از روی آب عبور کنند.
مرد بیدار دل بسم الله گفت و از روی آب عبور کرد و به آن طرف رودخانه رسید و از آن سو فریاد زد و از واعظ خواست که او هم به آن طرف بیاید اما واعظ گفت: من نمی توانم برروی آب بیایم مرد گفت: همان مطلبی را که به من آموختی به آن عمل کن واعظ گفت: آن چیزی که همراه تو است با من نیست و آن ایمان تو به بسم الله الرحمن الرحیم است صداقت و اخلاص و ایمان انسان وسایلی هستند که انسان را به سر منزل مقصود می رسانند دانش و علم تنها برای رسیدن به مقصود کافی نیست



**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 1، 42، به نقل از: اخلاق و احکام 418. ***.


طبقه بندی: احادیث و روایات و حکایات ، 
ارسال توسط jalal
(تعداد کل صفحات:67)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی

قالب وبلاگ